کسی را تحقیـــر مکن شاید محبوب خدا باشد.
از کمکی دریـــــغ مکن شاید کلید بهشت باشد.
سر نماز اول وقت حاضر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا باشد در زمین . . .
جاده ی جوانی لغزنده است ، زنجیر ایمان را ببندید
گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد
که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . .
![]()
خدایا دل مرا آنقدر صاف بگردان
تا قبل از پایین آمدن دستم دعایم مستجاب گردد . . .
![]()
خدایا ، کمک کن دیرتر برنجم ، زودتر ببخشم ، کمتر قضاوت کنم و بیشتر فرصت دهم . . .
![]()
امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور . . . ؟
ایام شهادت ام ابیها ،مادر ائمه،اسوه ی تقوا وعصمت،حضرت فاطمه سلام
الله علیها تسلیت باد.

يا من بَدَا فی كُل ِ ضِلع ٍ كَسرُها أُمَّ أَبيها
ای آنكه در هرسینهای شكستگیاش نمایان شد
حَتّی غَدَا فی كُل قَلب ٍ قبرُها أُمَّ أَبيها
تا جاییكه در هر دلی آرامگاهی برای او هست
أُمّاهُ لَو تَبكينَ قتلَ السِّبطِ فی جنبِ الفُراتِ
مادر جان! آن هنگام كه در عزای كشته شدن حسینت در كنار فرات میگریی
نوحِی علی مَن ناضَلوا و جاهَدوا ضِدَّ الطُّغاةِ
از داغ آنهایی كه علیه ظلم و طاغوت ایستادند و جانانه جنگیدند نیز نوحه بخوان!
يا قُرَّةَ عينِ الاوصياءِ
ای نور چشم تمام اوصیا
أدعوكِ دَوماً هذا نِدائی
دائما تو را میخوانم، این ندای من است
صلَّی علیكِ ربُّ السَّماءِ
پروردگار آسمان بر تو درود میفرستد
فاطمة، يا بَضعةَ المصطفی فاطمة، تبكی لَكِ عينُ الوَفی
فاطمه، ای پاره تن مصطفی فاطمه، دیدگان وفا در عزای تو میگریند
أدعو و دمعُ العين ِ لِلكونِ صَدَی آه ٍ واويلاه
صدایت میزنم و اشك چشمم به سمت جهان پژواك میشود
يا بنتَ من يَجری بكفَّيهِ النَّدَی آه ٍواويلاه
ای دختر پیامبری كه بارش باران به اشاره دستهای اوست
سالَت دماء ُالشّيعةِ مِن قلبِ بحرينِ الحزينِ
اینك این خون شیعه است كه از قلب اندوهگین بحرین جاری میشود
و هذه أَبنائُكِ تدعُوكِ يا أُمَّ الحسين
اینها فرزندان تواند ای مادر حسین كه تو را میخوانند
زهراءُ دَومًا قَلبی يُنادی
دل من همیشه تو را میخواند یا زهرا!
يا بَضعةً مِن خيرِ العبادِ
ای پاره تن بهترین بندگان
ذِكراكِ رمزٌ لِلاتّحادِ
یاد تو رمز اتحاد ماست
فاطمة، يا بَضعةَ المصطفی فاطمة، تبكی لكِ عينُ الوَفی
فاطمه، ای پاره تن مصطفی فاطمه، دیدگان وفا در عزای تو میگریند
نگاه به گذشته و شكر خدا ؛
نگاه به آينده و اعتماد به خدا ؛
نگاه به اطراف و جست و جو و يافتن خدا
نگاه به درون و ديدن خدا
لحظه هايتان سرشار از عطر خدا
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم
مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست
بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند
که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم
گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست
گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم
به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم
بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است
بیا که دست از این اشک و آه بردارم

زیرا به انتظار ظهورت نشسته*ام
شنبه ای است تلخ ، نه شنبه ی سیاه
یک جمعهی جدید خیال تو، اشک و آه
آقا، شکسته بغض قلم را غم زمین
بگذار تا بگویم از این قرن آهنین
از التهاب نقشهی جغرافیای شوم
از مرزهای له شده در سایهی هجوم
از برج*ها که در تب افسانه*ای مدرن
تبدیل می*شوند به بتخانه**ای مدرن
از خشم بمب*های اتم، نقشه*های جنگ
اندیشه*های وحشی تیمورهای لنگ
از فصل خواب و وحشت کابوس*های شوم
تکثیر بی*نهایت ویروس*های شوم
از مرگ اعتماد به دست شغادها
از غفلت بهار، شبیخون بادها
دارد دوباره قلب قلم تیر می*کشد
تاریخ را چه تلخ به تصویر می*کشد
حالا زمان به مرز تحجر رسیده است
یعنی که فصل مرگ تفکر رسیده است؟!
در هر بهار رویش پائیز را ببین
تکرار تلخ، یورش چنگیز را ببین
تکرار تلخ فاجعه، تهدید، انفجار
آیین جهل، زنده بگوری و انتحار
آقا ببین تهاجم اصحاب فیل را
فرعونیان خفته در امواج نیل را
در جست و جوی هیچ تب جنب و جوش را
تزویرهای این همه آدم فروش را
دیگر شکسته حرمت سنگین نام*ها
در عصر انتقام، ترور، قتل عام*ها
حالا بت بزرگ تبر را شکسته است
دروازهی حقوق بشر را شکسته است
نمرودها دوباره خدای زمین شدند
بت*ها، پیمبران دروغین دین شدند
حالا درون قصهی مادر بزرگ*ها
یوسف رها شده است در آغوش گرگ*ها
حتی قطار آدمیت واژگون شده است
ایثار رنگ باخته، نوعی جنون شده است
قانون ظلم در رگ تاریخ جاری است
دنیا هنوز در هوس برده داری است
عصر مدرن وارث مشتی ژن است و هیچ
اندیشه*اش تصرف اکسیژن است وهیچ
دارد دریچه*ها همه مسدود می*شود
سر چشمهی امید گل آلود می*شود
ما مانده*ایم وحسرت نانی کپک زده
با سیب*های سرخ جهانی کپک زده
ما مانده*ایم و صفحهی شطرنج زندگی
با مهره*های له شده از رنج زندگی
ما ماند*ایم و حسر ت تفسیر انتظار
ما مانده*ایم و بغض گلو گیر انتظار
ده قرن انتظار، نه، ده قرن خون دل
آقا چه*ها گذشته به تو؟ مانده*ام خجل
آقا بگو، بگو که تو از ما چه دیده*ای؟!
آری بگو، بگو که چه از ما کشیده*ای؟!
ما در یقین به سینهی خود مهر شک زدیم
حتی به زخم وا شدهی تو نمک زدیم
یک عده جیره*خوار مدرنیسم*ها شدیم
در جنگلی به نام تمدن رها شدیم
یک عده هم جدا شده از عصر آ*هن*اند
حرف از ظهور پست مدرنیسم می*زنند
حرف از ظهور پوچی و تردید بی*دلیل
مرگ حقیقت وخرد و سنت اصیل
یک عده در گرسنگی و فقر سوختند
ایمان به نرخ لقمهی نانی فروختند
یک عده با یزید و معاویه ساختند
قرآن به روی نیزه نشاندند و باختند
یک عده از حقیقت تو دور مانده*اند
در انتظار یخ زده محصور مانده*اند
مفهوم انتظار تو را ترک کرده*اند
آیا دعای عهد تو را درک کرده*اند؟
گفتند: انتظار همان بی*قراری است
تنها دعا و گریه وشب زنده*داری است
مفهوم انتظار تو این چند واژه نیست
آقا خودت بیا و بگو انتظار چیست؟
این دردها حکایت و افسانه نیستند
تنها شکایتِ دل دیوانه نیستند
این دردها حقیقت مسموم عالم*اند
شمشیرهای آختهی ابن ملجم*اند
از فرقه* فرقه تفرقه دلخسته*ایم ما
ده قرن می*شود به تو دل بسته*ایم ما
از هر سر جدا شده، بگذار بگذرم
از زخم*های وا شده بگذار بگذرم
بگذار بگذرم که پُرم از گلایه*ها
آقا بیا که خسته شدم از کنایه*ها
امروز هم به یاد تو کم کم گذشت و رفت
مانند جمعه*های پر از غم گذشت و رفت
آری گذشت و باز نگاهم تو را ندید
فردا یکشنبه است؟ نه ؛ یک جمعهی جدید!



بزرگان قم وقتى از این خبر مسرتبخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند و در حالى كه «موسى بن الخزرج» بزرگ خاندان «اشعرى»، زمام شتر آن مكرمه را به دوش مىكشید؛ ایشان در میان شور و احساسات مردم قم وارد آن شهر مقدس شد و در منزل شخصى «موسى بن الخزرج» اجلال نزول فرمود.(5) آن بزرگوار هفده روز در شهر ولایت و امامت به سر برد و در این مدت مشغول عبادت و راز و نیاز با پروردگار متعال بود و واپسین روزهاى عمر پربركت خویش را با خضوع و خشوع در برابر ذات پاك الهى به پایان رساند.
به ادامه مطلب بروید....